سلام آفتابم

خیلی دلم برات تنگ شده، برا اون صورت و دستای مهربونت اون نگاهای نوازشگرت... کاش فقط یه بار دیگه واسه یه لحظه هم که شده می تونستم ببینمت. الان دو ساله که از رفتنت میگذره. وقتی بابام آرزو میکرد اون دنیا رفتگانشو ببینه نمی فهمیدمش ولی الآن خوب درکش میکنم.

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

میدونی وقتی بابابزرگ می خواد ازت یاد کنه چی میگه؟ میگه مامان بزرگه بهشتیت. بیشتر از اینکه برام مامان بزرگ باشی برام یه دوست بودی، یادته یه بار دم در حیاط ماه رو نشونم دادی و با یه لبخند قشنگ بهش نگاه کردی و از منم خواستی که تماشاش کنم؟ بعد از اون هر وقت ماهو دیدم یاد و چهره ی تو برام تداعی شد و بهش لبخند زدم!

به امید روزی که بتونم بازم اون دستای مهربونتو لمس کنم و توی آغوش گرمت آروم بگیرم.

دوست داریم

 

+ نوشته شده توسط سیده (یاس) در سه شنبه دوم آذر 1389 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM